درادرا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره

درای مامان دنیا و بابامرتضی

درا

17 ماهگی

سلام جیگر مامان می دونم دیر به دیر سایتت رو اپدیت می کنم شرمنده ولی واقعا وقت نمی کنم باور کن عروسک مامان. خوب الان اومدم یک سری از شیرین کاریها و شیرین زبونیات رو بگم.اول از کجا شروع کنم؟؟!!! اول بگم که سوختگی پات داره خوب می شه ولی تا می خوایم به پات پماد بزنیم شروع می کنی به گریه که شلوارم رو زود زود پام کنین.می گم یک خورده هبذار هوا بخوره اصلا قبول نمی کنی می گی زود زود پام کن غذا خیلی کم می خوری (گوشت هم که بلکل نمی خوری )اگه دهنت گوشت باشه غذا رو می خوری گوشت رو می دی بیرون بعد از سوختگی پات 1 هفته مریض شدی(سرما خوردگی)درست 1 هفته لب به غذا نزدی دیگه زیر چشات گود افتاده بود الهی من قربونت برم که هوا که از ک...
6 اسفند 1392

سوختگی

سلام عسلم اصلا نمی خواستم تو وبلاگت ازاین جور چیزها بنویسم ولی باید بگم واقعا ناراحتم.دیروز دقیقا وقتی 1 سال و 4 ماه و 24 روز داشتی تو خونه مامان جون اینا بخار شور که وسط بوده تو لوله اش رو ورداشتی و طرف پات گرفتی و فشار دادی   .مامان جون میگه حموم بوده که با صدای گریه ات اومده دیده لوله بخار شور رو پیچیدی به پات .تا جوراب شلواری رو از پات دربیاره یک قسمت از پوست پات شدیدا سوخته .خدا رو شکر مامان جون زود اقدام کرده و پماد سوختگی آلفا زده به پات. دیروز خواستیم ببریمت دکتر بابایی گفت اگه ببریم پوست پات رو میکنن بیشتر اذیت میشی فعلا که خودمون داریم پماد می زنیم و با گاز استریل می بندیم. قربونت برم من پات رو که می بینم دلم برا...
28 بهمن 1392

درا کوچولو

سلام گل مامان بازم شرمنده که دیر به دیر سایتت رو اپدیت می کنم .مامانی از شیرین کاریها و شیرین زبونیات بگم که هر چقدر بگم کم گفتم .انقدر با نمک شدی که نگو . الکی گریه می کنی تا می گیم درا الکی گریه کن شروع می کنی به گریه کردن. تا صدای در می شنوی می گی بابا جلـــــــــــــــــــــدی (بابا اومد) حتی اگه بابا بغل دستت باشه. می رقصی شدید .دستمال میگیری دستت،می چرخی به من می گی مامانا تا می خوام دعوات کنم خودت رو می زنی مثلا داری خودت رو تنبیه می کنی (بخدا من تا حالا اصلا بهت دست نزدم یعنی کتکم نزدمت )نمی دونم از کجا یاد گرفتی جیز می گی. جیره =گیره(اصلا نمی زاری گیره رو سرت باشه همه رو می کنی علاون بر خودت نمی زاری منم گیره بز...
26 دی 1392

اندر احوالات درا

سلام عزیز دل مامان . شرمنده به خاطر اینکه وقت نمی کنم وبلاگت رو زود به زود اپ کنم ان شالله درکم می کنی مامانی از روز تولدت به این ور هی مریض شدی اون هم چه مریض شدنی ٥ بار بردیمت دکتر ولی خوب نمی شدی تو هم که بد غذا،دیگه مونده بودم چی کار کنم مثلا روزی می شد که از صبح تا شب هیچی نمی خوردی دریغ از یک شیشه شیر دیگه هی می رفتیم دکتر میگفتم که هیچی نمی خوری دکتر هم هی از این شربت های اشتها اور (زینگ پلاس ،مستر زینگ و ...)مینوشت خلاصه اونها رو هم می خوردی ولی باز نحوه غذا خوردنت اصلا  بهتر نمی شد .خلاصه فکر کنم درست نزدیک به ١ ماه مریض بودی طوری که واکسن ١ سالگیت رو تو اسال و ١ماهیگیت زدیم.مریضیت از یک طرف از طرف دیگه...
3 دی 1392

امان از این مریضی

سلام فندق مامان الهی من قربونت برم .مامانی نمی دونم از کجا شروع کنم بگم .از روز شنبه یعنی 3 روز پیش تو هیچی نمی خوردی لب  به غذا نمی زدی.بابا هم اینجا نبود رفته بود تبریز .من و تو خونه مامان جون بودیم عصری رفتیم خونه خاله شیلا اونجا بابچه بازی می کردی با کلی ادعا و شکلک های جدید.اونجا که می خواستم پوشکت رو عوض کنم دیدم بله خانمی اسهال شده بعد یک خورده بعد تب اومد سراغت و بعدشم یک کوچولو کباب مرغ خورده  بودی همه اونا رو هم بالا اوردی .خلاصه جونم برات بگه شب تا صبح هم کارم شده بود برات پوشک عوض کردن.خلاصه صبح من نرفتم اداره به بابایی گفتم وقت دکتر بگیره .تا وقت دکترمون دیدم تبت با پاشویه و استامینوفن نمی اد پایین یک شیاف کردم ولی ب...
12 آذر 1392

ماجراهای این چند روز

سلام جوجوی مامان اون روز رفته بودیم باغ عمه حمیرا اینا(عمه مامان) توی باغ یک تاب بود تو رو که سوار می کردی خیلی خوشت اومده بود همونجا می خواستی بخوابی .من و بابا هم تصمیم گرفتیم برات یک تاب بخریم .دو سه روز بعدش رفتیم از مغازه برات تاب گر فتیم و اوردیم نصبش کردیم مامانی انقدر از این تاب خوشت میاد که روی تاب اصلا صدات در نمیاد .شمای فسقلی که تا من از چشت گم میشدم شروع میکردی به گریه ولی روی تاب عین دختر خانم های گل میشینی و صدات هم در نمی اد.اون روز گذاشته بودمت روی تاب خودم هم داشتم تو آشپزخونه کار میکردمگهگاهی میامدم و یک تکونی بهت میدادم و میرفتمدنبال کارم.یهو متوجه شدم تو روی تاب خوابت گرفته   پ.ن.لوازم م...
29 مرداد 1392

رفتن به عروسی و گم شدن دستبند مامان

سلام گلم این دو سه روزی خیلی ناراحت بودم به خاطر همین فرصت نکردم تا بیام برات بنویسم. مامانی روز پنجشنبه عروسی دعوت بودیم.تو رو هم بابایی از صبح برده بود خونه مامان صورت.من از اداره که برگشتم شروع کردم به حاضر شدن ،حاضر شدم و زنگ زدم به بابا که بیا دنبالم تا بریم(این رو هم بگم که قرار نبود شما رو ببرم)خلاصه بابا اومد مامان صورت گفت بیا درا رو هم ببریم من هم دلم نیومد از صبح که اداره بودم ندیده بودمت بعد از ظهر هم که عروسی .گفتم باشه رفتم بدو بدو لباسات رو اوردم و تو ماشین لباسات رو عوض کردم خلاصه چشت روز بد نبینه از موقعی که وارد تالار شدیم تا شب که می خواستم شام بخوریم یک تنه چسبیده بودی به من حتی لحظه ورود به تالار اجازه نمی دادی مانت...
29 مرداد 1392

شیرین کاریهای درا خانم

مامانی جدیدا تا من و بابایی میریم رو ترازو خودمون رو وزن کنیم بدو بدو میای سر ترازو میری روش میخوای خودت رو وزن کنی اخه قربونت برم من مگه چی میخوری که وزن بگیری 2 ماهه تو 8 کیلو موندی خیلی بد غذا هستی تا چیزی رو هم میخوام به زور بهت بدم با اون زبون خوشگلت میدی بیرون.   این هم تصاویر درا در حال خوردن گوجه فرنگی و عکس العمل درا وقتی مامان مچش رو میگره و صداش میکنه     وقتی درا گیتاریست میشود اونم با پا(مامانی فکر کنم اولین گیتاریستی باشی که داره با پا گیتار میزنه)قربون دختر خلاق خودم برم من اینجام وقتی از زیر پات میکشیدم بیرون پات رو دراز میکردی که بری روش تا صداش در بیاد هر چی میگم مامان جان ...
22 مرداد 1392

اولین خواب تنهایی درا

سلام مامانی دیروز یعنی دقیقا وقتی تو 10 ماه و 18 روز داشتی برای اولین بار تو اتاق خودت تنها خوابیدی.آخه مامانی تو اتاق ما چون پنجره رو باز میذاشتیم ترسیدم سرما بخوری چون هوا دراه اروم اروم سرد میشه .احساس می کنم اینجوری خودت هم راحت می خوابیدی .دیشب فقط یک بار از خواب بیدار شدی عزیزم شیر خوردی باز خوابیدی مامان قربونت بره.دیگه واسه خودت بزرگ شدی. راستی دیروز رفتی برات کفش بگیریم چون عاشق کفشی ولی هر چقدر گشتیم سایز پای تو پیدا نکردیم یک کفش دیدم خیلی خوشگل بود ولی برای پات بزرگ بود چون خیلی خوشم اومد خریدم نگه داشتم وقتی بزرگ شدی بپوشی امروز باز بابایی میریم تا ببینیم کفش مناسب پات رو پیدا می کنیم یا نه ان شالله که خوشت میاد م...
22 مرداد 1392